یه داداش دارم خونسرد ، آروم ، بیخیال . وقتی بهش نگاه میکنی احساس میکنی تمام وقت های دنیا مال این آدمه . بخاطر بیخیالیش خیلی بقیه رو عذاب داده تا حالا
از دیروز رفته ارومیه واسه یه کاری و تا همین حالا همه رو بیخبر گذاشته از خودش.
صبح مادرم باهام تماس گرفت گفت ح از دیروز که رفته هیچ تماسی نگرفته ما هم زنگ می زنیم جواب نمی ده . گفتم خونسرد باش خودم پیداش می کنم ، ولی خب مادره دیگه مگه می تونه بیخیال شه
از صبح به منشی گفتم انقدر شمارشو بگیر تا جواب بده . همینکارو کرد اما فایده ای نداشت ، از اون طرف پدرمادرم هم می گرفتنش زنگ میخورد اما هیچ جوابی نمی داد
دیگه من هم نگران شدم ،
مادرم گفت من میخوام برم دنبالش گفتم کجا بری مادر من 800 کیلومتر راهه . دیدم آروم نمیشه گفتم خودم می رم . به یکی از رفقا گفتم اولین پروازی که میره سمت ارومیه رو برام ردیف بکنه تا برم و شده گوشه گوشه اون شهر رو بگردم ولی پیداش میکنم .
اومدم خونه تا لوازمی که احتیاج داشتم و بردارم و منتظر خبر دوستم بودم . مرتب هم داداشمو می گرفتم.. مادرم هی باهام تماس میگرفت دیگه داشت از حال می رفت از دلشوره و اضطراب .
تا اینکه همین 20 دقیقه پیش اقا تازه تصمیم گرفته یه خبری از خودش به خانواده بده . مادرم که این خبرو بهم داد اول یه نفس عمیق کشیدم و خداروشکر کردم . بعد باهاش تماس گرفتم تصمیم داشتم تا خونسردیه خودمو حفظ بکنم ، جواب داد و با ارامش گفت بفرمایید ؟ ارامشش اتیشم زد دیگه کنترلم و از دست دادم و گفتم بفرمایید و درد بفرمایید و مرض چندتا فحش درست و حسابی بارش کردم که فقط یه مقداری سبک شم و سکته نکنم . اگه دم دستم بود از همین پنجره پرتش می کردم پایین
بعد از اینهمه استرس رفتم اب بخورم اشتباهی گلاب و سرکشیدم اصلا حالم بهم خورد
امروز روز من نبود
طول عمر...ما را در سایت طول عمر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 192